طاهاطاها، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

طاها نفس مامان و بابا

طاها جون چقدر شیطون شده

میدونی پسرم از وقتی که راه افتادی کلی با مزه تر و شیطون تر شدی. عزیزم دیگه هیچ چیز سالمی توی خونه نمونده  خلاصه که حسابی وروجک شدی.گرچه قبل از اینکه راه بری هم به اندازه کافی شیطونی میکردی ولی یهکمی به سختی اما حالا دیگه حسابی آتیش میسوزونی و با همهء این حرفا به نظر من هر چی که میگذره شیرینتر میشی   دیگه از وقتی که راه میری دوست داری به همه چیز دست بزنی و همه چیز رو امتحان کنی کارات خیلی جالب شده .  مبدونی چیه پسرم به نظر منو بابا تو به نسبت سنت خیلی باهوشتری امیدوارم بتونی وقتی بزرگ شدی ازاستعدادت به خوبی استفاده کنی ...
25 ارديبهشت 1391

طاها جون چه خوش تیپ شده

 پسرم چند روز پیش تولد یکسالگیه علی کوچولو(پسر عمو داوود)بود ما هم دعوت بودیم برای همین رفتیم تا برای شما لباس بخریم.بالاخره بعد از کلی گشتن یه لباس خیلی خیلی قشنگ خریدیم .  وای پسرم نمیدونی چقدر این لباسها بهت میومد.عزیز دلم نمیدونم این نظر منه یا واقعا همینطوره ولی هرچی باشه به نظر من تو از همهء بچه های دنیا قشنگتری احساس میکنم تو هرچی بپوشی بهت میاد.انقدر خوشگل و خوشتیپ شدی که هرچی نگات میکنم سیر نمیشم الهی مامان قربونه این پسر خوشتیپ بره ...
2 خرداد 1390

طاها جون بالاخره داره راه میره

پسرم بالاخره بعد از اینکه این همه تاتی تاتی کردی تونستی راه بری اما به نظر من که یه کم توی ١٣ ماهگی برای راه رفتن دیره ولی اشکالی نداره   البته میدونی اولین قدم هاتو کی برداشتی عزیزم؟ تقریبا چند روز به عید مونده بود منو بابا سر سفرهء شام نشسته بودیم تو هم طبق معمول مشغول خراب کاری بودی که یه دفعه تو وایسادی خیلی آروم  یه  قدم از سمت بابا برداشتی و اومدی سمت من  نمیدونی پسرم من و بابا اینقدر هیجان زده شده بودیم که واقعا نمیدونستیم باید چه کار کنیم ولی دیگه از اون به بعد هر دفعه چند قدم برمیداشتی تا اینکه توی سن ١٣ ماهگی بالاخره درست و حسابی راه رفتی عزیزم  مبارک ...
3 ارديبهشت 1390

واکسن یکسالگی طاها جون

    پسر گلم شما باید واکسن یک سالگیتو دوم فروردین میزدی ولی چون توی عید بود همه جا تعطیل بود دکترت گفت اشکالی نداره اگر واکسنت رو بعد از تعطیلات بزنیم. خلاصه پسرم ماهم  صبر کردیم تا اینکه حسابی توی عید به شما خوش بگذره بعدش یه دفعه با این واکسن تلافی کنیم  ولی میدونی پسرم تو اصلا بعد از واکسن مامان و بابا رو اذیت نکردی فقط موقع واکسن دو ماهگیت یکم تب کردی و اذیت شدی    ولی دیگه هیچ وقت بعد از واکسن زدن زیاد اذیت نشدی به خصوص برای واکسن یک سالگیت چون فقط یه واکسن بود و قطره و واکسن سه گانه نداشت دکتر گفت که تب نمیکنی و خدارو شکر نه خودت زیاد اذیت شدی ...
15 فروردين 1390

عکسای طاها جون در سفر

پسرم ما تقریبا تا آخر نوروز بندر بودیم.بابا علی از گل پسرم عکسای قشنگی گرفته که دلم نمیاد اونارو تو وبلاگت نذارم. امیدوارم دوست داشته باشی                   پسرم فکر کنم اینجا خیلی خوابت میاد.قربون پسر خوابالوم برم پسرم یادته که گفتم تو مامان جونو خیلی دوست داری؟!  همین علاقهء زیاد تو به مامان جون به من و بابا کمک کرد تا تو مسافرت خیلی راحتر باشیم آخه شما بیشتر پیش مامان جون بودی تا پیش ما ...
11 فروردين 1390

طاها جون دریا رو دوست داره

پسرم نمیدونستم تو اینقدر دریارو دوست داری. اصلا وقتی برای اولین بار دریا رو دیدی نترسیدی تازه کلی هم ذوق کردی.اینقدر خوشحال بودی که نگو و کلی آب بازی کردی وقتی با هم میرفتیم کنار دریا تو اصلا دلت نمیخواست از آب جدا بشی . خلاصه که کلی بهت خوش میگذشتو خوشحال بودی . مامان و بابا با شادی تو شاد بودن و در کنار تو کلی به همه خوش گذشت عزیزم. امیدوارم که همیشه مثل الان شاد و خوشحال باشی پسرم .مامان و بابا خیلی خیلی و بیشتر از همیشه دوستت دارن عزیزم   ...
5 فروردين 1390

تولدت مبارک طاها جون

سالها پیش خواب دیدم ,خواب یک کودک شیرین و وقتی او را به آغوش کشیدم گفتم چه خوب است  مادر بودن!ماها بعد گفتند پسری در راه است. آرام آرام رشدت را و بزرگ شدنت را تصور کردم.  هر روز بزرگتر میشدی و من عاشق تر و ما باورمان میشد که قرار است نام دیگری انتخاب   کنیم : مادر و پدر ....... شاید همان روزها باورم شد که این عنوان ابدیست و هرگز از من   جدا نخواهد شد . خیلی حرفها با تو زدم و تو هیچ نگفتی ,روزهایی بود که دلم میگرفت,روزهایی  بود که خسته میشدم اما تو همیشه آنجا بودی و هر تکانت به من امید میداد و عشق بود که شعله  میگرفت. خوشحالم برای...
2 فروردين 1390